تبليغاتX
داستان عشق

داستان عشق

زیبا


شب سحر شد من هنوز، دیده بر در مانده‌ام
از رنج دوریِ تو، اشک غم افشانده‌ام
با قلبی پُر از انتظار
از دست این دل بی‌قرار …
آن شب از بی‌سامانی، آوردم رو بر مستی
هر صدای پایی را، گمان کردم تو هستی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 9:5  توسط مهدی  | 

باید تورو پیدا کنم، شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی، تقدیر بی تقصیر نیست
با اینکه بی تاب منی، بازم منو خط می زنی
باید تورو پیدا کنم، تو با خودت هم دشمنی
کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه
اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه

I must find you; maybe it’s not too late
You gave up so easily but the fate’s not innocent neither
Though you’re restless for me, but ignoring me still
I must find you; you’re your own enemy too
Who can make you calm just with a simple word?
And hit your brain at the very last moments
and make you waive to go

دلگیرم از این شهر سرد، این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر می کنی، حس می کنم از راه دور
آخر یه شب این گریه های سوی چشامو می بره
عطر تنی از پیرهنی که جاگذاشتی می پره

I’m offended with this cold city, with these lonely streets
I can feel it from distance when you’re thinking about me
I know these tears will finally make me blind
And the smell of your perfume will fade away
From the dress you left

باید تورو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت، حتی از این کمتر نشی
پیدات کنم حتی اگه، پروازمو پر پر کنی
محکم بگیرم دست تو احساسمو باور کنی
پیدات کنم حتی اگه، پروازمو پر پر کنی
محکم بگیرم دست تو احساسمو باور کنی

I must find you, so you won’t get lonelier day after day
Willing to stay with me, not to get worst than this
To find you, even if you tear the dream of flying in my mind
To hold your hands tight to believe me then
To find you, even if you tear the dream of flying in my mind
To hold your hands tight to believe me then

باید تورو پیدا کنم، شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی، تقدیر بی تقصیر نیست
باید تورو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت، حتی از این کمتر نشی

I must find you right now; maybe it’s not too late
You gave up so easily but the fate’s not innocent too
I must find you, so you won’t get lonelier day after day
Willing to stay with me, not to get worst than this


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 12:24  توسط مهدی  | 

سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی آره بازم منم همون دیوونه ی همیشگی فدای

 مهربونیات چه می کنی با سر نوشت دلم واست تنگ شده بود این نامه رو

 واست نوشت حال

 من و اگه بخوای رنگ گلای قالیه جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام

خالیه ابرا همه پیش

 منن اینجا هوا پر از غمه از غصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه

دیشب دلم گرفته بود

 رفتم کنار اسمون فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشت برسون


 
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 9:51  توسط مهدی  | 


با سقوط دستای ما
در تنم چیزی فرو ریخت
هجرتت اوج صدامو
بر فراز شاخه آویخت
ای زلال سبز جاری
جای خوب غسل تعمید
بی تو باید مرد و پژمرد
زیر خاک باغچه پوسید
فصلی که من با تو ماشد
فصل سبز خواهش برگ
فصلی که ما بی تو من شد
فصل خاکستری مرگ
تو بگو جز تو کدوم رود
ناجی لب تشنگی بود
جز تو آغوش کدوم باد
سایه گاه خستگی بود
بی تو باید بی تو باید
تانفس دارم ببارم
من برای گریه کردن
شونه هاتو کم می یارم
چشم تو با هق هق من
با شکستن آشنا نیست
این شکستن بی صدا بود
هر صدایی که صدا نیست
ای رفیق ناخوشی ها
این خوشی باید بمیره
جز تو همراهی ندارم
تا شب از من پس بگیره
با تو بدرود ای مسافر
هجرت تو بی خطر باد
پر تپش باشه دلی که

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 12:15  توسط مهدی  | 

 روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است . بنويسيد زمين كوچه

 ي سرگردانيست او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست

 در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي مردي از طايفه ي شعر

معاصر بوده است . مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست بنويسيد در اين مرحله كافر بوده

است . غزل حجرت من را همه جا بنويسيد روي قبرم بنويسيدمهاجر بوده است

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 11:40  توسط مهدی  | 

بازم چند تا از قسمتهاي داستانو واستون گذاشتم

(قسمتهاي 41 , 42 ,پایانی )

نظر يادتون نره

برگردين منتظرم  



+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 11:11  توسط مهدی  | 

kiss u ? My feel love u ? My hands need u ? My mind call u ?

 My heart 4 u ? My life is u ? baba ! L0VE U
 •?•

ILOVE YOU

FOREVER





+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 11:36  توسط مهدی  | 

هر لحظه در کنار منی عاشقانه تر

با قلب عاشق و بدنی عاشقانه تر

بر التهاب سرخ تنت نقش می زند

هر روز طرح پیرهنی عاشقانه تر

از عادت حضور تو سرشار می شوم

بغض مرا که می شکنی عاشقانه تر

مردی به یاد تو پیوسته عاشق است

در خاطرم و جود زنی عاشقانه تر

تکرار شو حوالی دستان خسته ام

شاید مرا رقم بزنی عاشقانه تر ...

 


 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 10:57  توسط مهدی  | 

باور بکن تنها تویی بود و نبودم

به خاطر تو میزنه نبض وجودم

عشق منی ای نازنین هر جا که باشی


نیاره اون روز و خدا از من جدا شی


مي دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟

                             

                               چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني 

                                                     اما          

                                   اشک  رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي !

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 10:38  توسط مهدی  | 

قصه عشق - فصل اول


قصه عشق(رماني از صلاح الدين احمد لواساني - هندي)

قبل از اينكه به قصه بپردازم ، توضيح چند نكته رو لازم ميدونم.
اول : اين داستان صد در صد واقعي ست و من فقط در بعضي موارد اسامي افراد و اماكن رو در اون تغيير دادم.
دوم :بخشي از اين رمان سال 1356 به چاپ رسيد اما بعد از چاپ آن در سال 1357 ماجراهايي بوجود آمد كه مسير داستان كاملا" تغيير كرد . اما بعلت وقوع انقلاب در ايران اين رمان ديگر امكان چاپ مجدد نيافت . اكنون كه تصميم به باز نويسي اين رمان گرفته ام با توجه به عدم وجود حتي يك نسخه از چاپ قبلي ناچارم با استفاده از حافظه خود و دستنويسهاي بسيار قديميم كه مندرس و كهنه نيز گرديده به اين كار بپردازم. البته فصل هاي جديدي نيز به نوشته هاي قبلي اضافه خواهد شد. كه مربوط به سال 1357 است.

با سپاس بيكران
هميشه پایدار باشيد.

فصل اول - نگاه


×××××××××××××


ماجرا از يك شب سرد اسفند ماه سال ۱۳۵۴ شروع شد.


بالاخره بعد از دو روز زحمت شبانه روزي ,كار تزيين خونه و تدارك تولد تموم شد . درست چند ساعت قبل از جشن.


من كه حسابي خسته و كثيف شده بودم به امير پسر داييم كه كه تولدش بود و اين همه زحمت رو به خاطر جشن تولد اون كشيده بودم. گفتم : من ميرم خونه . يه دوش ميگيرم . لباسام رو عوض ميكنم و بر ميگردم .


امير با اصرار ميگفت : تو خسته اي خب همين جا دوش بگير لباس هم تا دلت بخواد ميدوني كه هست .


من بهانه آوردم و بالاخره قانعش كردم كه بايد برم و برگردم.


راستش اصل داستان مسئله كادويي بود كه بايد براش ميگرفتم ،


به هر صورت خودمو به خونه رسوندم و بعد از يه دوش آبگرم كه بهترين دواي خستگي من تو اون لحظه بود ، لباس پوشيدم و آماده حركت شدم.


چون قبلا" تصميم خودم را در مورد كادو گرفته بودم سر راه يه سرويس بروت كه شامل ادكلن ،عطر و لوسيون بعد از اصلاح بود و خودم يه ست مثل همون رو قبلا" خريده بودم . گرفتم و به سمت خونه دايي راه افتادم. هوا خيلي سرد بود و خيابونا حسابي يخ زده بود ، جوري كه . من كه بين بچه ها تو رانندگي به بي كله معروف بودم جرات نكردم خيلي شلتاق بزنم.


راستش با اينكه تازه هفده سالم بود اما دو سال بود خودم ماشين كه داشتم يعني از پونزده سالگي و رانندگي ميكردم البته بدون گواهينامه .


بهر صورت كمي دير رسيدم و تعدادي از مهمونها اومده بودند مسئول موزيك من بودم و دير كرده بودم.


نميدونم چه مرگم شده بود در حاليكه هوا بشدت سرد بود من احساس گرماي شديدي ميكردم. از در كه وارد شدم همه يه جيغ بلند و ممتد كشيدن و به اين وسيله ورود من رو خوشامد گفتن راستش از اونجايي كه من خيلي شيطون و در عين حال فعال بودم همه يه جورايي منو تحويل ميگرفتن .


من مركز موزيك هاي دست اول بودم و هرچي موزيك تاپ ميخواست تو بازار بياد .حداقل يه هفته قبلش تو بساط من ميتونستي پيداش كني . البته به همه اين خواص خوش سرو زبوني منو رو هم اضافه كن . به هر صورت با تشويق بچه ها پشت دستگاه استريو رفتم در همين حال به امير كه منو تا پشت دستگاه همراهي ميكرد گفتم من زبونم داره از حلقم در مياد. يه نوشيدني خنك ميخوام


سعيد چشم بلند بالايي گفت و بعد از چند لحظه يه ليوان شربت آبليمو كه قطعات يخ توش ملق ميزدن . داد دست من . منم لا جرعه سر كشيدم بي خبر از اينكه توي ليوان ودكا هم ريختن.


همه ميدونستن من تو زندگيم اهل دو چيز نيستم يكي سيگار و دومي مشروب .اما براي اينكه سر بسر من بزارن با اين پلتيك وبا استفاده از تشنگي شديد من اون شب يه ليوان ودكا به خورد ما دادن.


بهر صورت با گرم شدن كله من مجلس هم حسابي گرم شده بود .


يه سري موسيقي تاپ از سري نان استاپ ها كه تازه به دستم رسيده بود بچه ها را حسابي كوك كرده بود .


در همين زمان داشتم فكر ميكردم براي اينكه بچه ها يه كم خستگيشون در بره يه موزيك تانگو بزارم كه يكي از بچه ها به طرفم اومد و گفت : من دوتا آهنگ جديد آوردم كه البته شما بايد شنيده باشين يكيش مال ستار ودومي رو ابي خونده اگه ميشه اين دوتارو بزارين.


راستش جا خوردم آهنگ جديد از ستار و ابي .پس چرا بدست من نرسيده . بدون اينكه خودمو لو بدم گفتم آره آره دارم بزار ببينم . كه گفت : فرقي نميكنه اينم مال شماست. من نگاهي كردم و با تشكر نوار رو گرفتم و تو دستگاه انداختم .تا اومدم به خودم بجنبم ديدم هركس يه پارتنر انتخاب كرده و با اورتور آهنگ شروع كرده به
رقصيدن.


هر چي چشم انداختم ديدم كسي نيست كه من با هاش برقصم نا اميد داشتم پشت دستگاه بر مي گشتم كه ديدم دختر داييم نازيين يه كوشه نشسته و سرش رو انداخته پايين و داره گلهاي قالي رو نگاه ميكنه. به طرفش رفتم و گفتم افتخار مي........


سرش رو بلند كرد ولبخند تلخي زد ،درست همين موقع چشمامون تو هم گره خورد....ستار مي خوند


آه اي رفيق


آه اي رفيق


نان گرم سفره ام را


باتو قسمت كردم اي دوست


هرچه بود از من گرفتي


غير آه سردم اي دوست



آه اي رفيق


آه اي رفيق



من و نازي همديگرو محكم بغل كرده بوديم و ميرقصيدم اصلا متوجه دور ورمون نبوديم. البته بعدا فهميديم كسي هم متوجه ما نبوده. من گيج و مبهوت از حالتي كه بهم دست داده بود به نازي گفتم : من يه جوري شدم. اونم در حاليكه اشك تو چشماش جمع شده بود مستقيم تو چشمام نگاه ميكرد گفت : من مدتهاست تو رو دوست دارم. اما....


دستم رو آرام رو لباش گذاشتم ودوباره بغلش كردم.در همين زمان آهنگ دوم نوار كه ابي خونده بود شروع شد.



نازي ناز كن كه نازت يه سرو نازه



نازي ناز كن كه دلم پر از نيازه



شب آتيش بازي چشماي تو يادم نمي ره



هر غم پنهون تو يه دنيا رازه...



منو با تنهاييام تنها نذار دلم گرفته


بله اسير شديم و رفت


اسير دو تا چشم سياه كه دوتا ستاره درخشان وسطش سو سو ميزد


ما اصلا" متوجه نبوديم دور و ورمون چي ميگذره . بچه ها خودشون موزيك ميگذاشتن و ميرقصيدند. جيغ و داد ميكردند اما نه من و نه نازنين اصلا" اونجا نبوديم ، كجا بوديم ؟ اينو فقط كسايي ميفهمند كه عاشق شدند. تو ابرا ، تو آسمونا ، تو كهكشون ، نميدونم ، توصيفش خيلي مشكله.


بچه ها به خيال اينكه ودكا هه دخلم رو آورده با هام كاري نداشتن. اينقدر شلوغ بود حتي متوجه نشدن كه منو نازنين چنان دستامون تو هم گره خورده كه عظيم ترين نيروها هم نميتونن اونارو از هم جدا كنن.


دستاش تو دستم بود ،داغ داغ.


اما اين داغي فقط بخش كوچيكي از حرارت سوزان عشقي بود كه تو رگ وريشه هاي وجودمون خونه كرده بود.

واقعا" عجب چيزي اين عشق .

يه نگاه و اين همه حرارت اين همه شور ، اين همه عشق.


داشتم ميسوختم...كه نازنين به دادم رسيد و گفت : ميخواي بريم توي حياط . حس كردم هم براي فرار از اين شلوغي كه تا ساعتی پيش كشته و مردش بودم اما حالا ميخواستم هر چه زودتر ازش فرار كنم و هم به خاطر حراراتي كه از درونم بيرون ميزد اين بهترين راهه . بلند شدم و با هم به حياط رفتيم.برف همه سطح باغچه ها و سطح سنگ چين حياط رو پوشونده بود با اينكه بنظر ميرسيد هوا خيلي سرد اما نه من و نه نازي احساس سرما نمي كرديم.. روي تاپ فلزي كنار حياط كه زير يه آلاچيق قشنگ كه دايي خودش درست كرده بود نشستيم و همديگر رو بغل كرديم.

در حاليكه سر نارنين رو روشونه ام گرفته بودم قطره اشكي كه از چشم اون خارج شده بود رو گونه من نشست .سرش رو ميون دوتا دستام گرفتم و در حاليكه با انگشتهاي اشاره ام اشگهاش و پاك ميكردم گفتم : گريه ميكني.

بغضش تركيد وگفت: ميدوني چند وفت تو رو دوست دارم ؟ ميدوني چه مدت ميخوام اينجوري منو بغل كني ؟ ميدوني چقدر سعي كردم كه تو متوجه بشي كه يكي توي اين دنيا هست كه عاشق تو ؟وميخواد در آغوش تو زندگي كنه و بميره ؟

چند بار با خودم گفتم , غرور كنار ميزارم وبهت ميگم كه دوستت دارم اما هر بار ......

براي دومين بار در طول اون شب انگشتم رو روي لبهاش گذاشتم و اون چشماشو بست وسكوت كرد ، آروم اشكهاي بيرون ريخته شده از چشماي بسته اش را پاك كردم وچشماش رو بوسيدم و..........


ساعتها بيرون توي حياط خانه بدون اينكه احساس سرما بكنيم با هم گفتيم و گفتيم و گفتيم.تا بالاخره ازسرو صداي مهمونا متوجه شديم مهموني تموم شده. به همين دليل به محل مهموني برگشتيم هيچكس متوجه غيبت طولاني ما دوتا نشد .


هيچكس اونشب نفهميد كه چه بر دل من و نازنين گذشت .


هيچكس حرارت عشقي كه سالها ما رو در خودش سوزند و مي سوزونه حس نكرد .

اونشب فقط من ،نازي و خدا ميدونستيم چه برما گذشت .

و اونشب فقط خدا ميدونست در آينده چه بر ما خواهد گذشت.

پایان فصل اول

براي خواندن ادامه ي داستان روي عددهاي پايين كليك كنيد
 
2 , 3 , 4 , 56 ,7 , 8 ,9, 10 , 11 , 12 , 13  , 14 , 1516 , 17 , 1819 , 20 , 21 , 22 , 23 , 24 , 25 , 26 , 27 , 28 , 29 , 30 , 31 , 32 , 33 , 34 ,35 , 3637 ,38, 3940 , 41 , 42 , 43
 
 
 
 
BYE
  

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 6:51  توسط مهدی  |